پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٨ - تكاملپذيري و بسطپذيري تجربهي پيامبري
تكاملپذيري و بسطپذيري تجربهي پيامبري
به نظر نويسندهي مقالهي «بسط تجربهي نبوي» معناي تجربهي پيامبر، دو تقرير متفاوت دارد:
١. تكرار وحي. «تجربهي پيامبرانه به صورت مرتب تكرار ميشد، نه اين كه فقط يك بار، وحي بر پيامبر نازل شده باشد يا فقط يك نوبت به معراج رفته باشد و باقي عمر بر سر آن گنج بنشيند و از آن خرج كند، بلكه باران رحمت وحي مستمرا بر او ميباريد، به او طراوت و شكوفايي بيشتر ميبخشيد. لذا پيامبر تدريجا هم عالمتر ميشد، هم متيقنتر، هم ثابتتر، هم شكفتهتر، هم مجربتر و در يك كلام پيامبرتر».
٢. مجرّب شدن. «لازمهي هر تجربهاي [اين] است كه رفتهرفته پختهتر شود. هرجا سخن از تجربه به ميان ميآيد سخن از تشكيل تجربه هم درست است. هرجا سخن از مجرب شدن است، سخن از مجربتر شدن هم رواست.»
نقد تقرير نخست:
١. اين يك واقعيت تاريخي است كه پيامبر اسلام تنها يك بار وحي را دريافت نكرد، بلكه وحي همواره استمرار داشته و در فرآيند استمرار وحي پيامبر نيز كارآزمودهتر ميشد، ولي لازمهي اين سخن كاملتر شدن تجارب پيامبر نيست. زيرا از تكرار يك تجربه، تكامل آن نتيجه نميشود، بلكه شخص تجربهگر مهارتش افزايش مييابد و اين افزايش با تكامل تجربه يكي نيست.
٢. وحي اسلامي از مقولهي گفتار است، نه تجربه، و تجربه ملازم با آن است. از تكرار يكي از دو امر كه لازم و ملزوم هستند تكامل ديگري نتيجه نميشود و تكرار وحي به معناي افزايش افعال گفتاري خداست كه به همراه آن تجربههاي وحياني پيامبر نيز تكرار ميشد، نه اين كه تجربهي وحياني يا افعال گفتاري خدا تكامل پيدا ميكرد.
نقد تقرير دوم:
پيداست كه تجربهي وحياني با تجاربي از قبيل سخنراني و شاعري متفاوت است، از اين رو اين تقرير بر تشبيه نادرست تكيه زده و قياس معالفارق است و بايد دو نكته را در مورد تفاوت آنها در نظر داشت:
١. تجربهي شاعرانه و سخنوري به خلاقيت شاعر و سخنران بستگي دارد، برخلاف تجربهي وحياني كه به قوهي خلاقيت و نوآوري پيامبر مربوط نميشود.
٢. تجارب وحياني، تجاربي غيرطبيعي هستند و هركس امكان داشتن اين تجارب را ندارد و اگر همهي انسانها چنين توانايياي داشتند، ديگر نيازي به انبيا نبود و نميتوان تجارب طبيعي و غيرطبيعي را مشمول اصل واحدي ساخت.
بر اساس ديدگاه تجربهي ديني، سور و آيات قرآن خود وحي نيستند، بلكه تفاسير و گزارشهاي پيامبر از تجربهي وحي است. به اين ترتيب، از تغيير، تكامل و غني شدن اين امور نميتوان «تكامل تجارب» را نتيجه گرفت. تنها نتيجهي افزايش تجربه اين است كه پيامبر ميتوانست تجارب وحياني بسيار متفاوتي داشته باشد.
تبعيت وحي از پيامبر!
نويسنده در مقالهي «بسط تجربهي نبوي» وحي را تابع پيامبر ميداند نه پيامبر را تابع وحي. نويسندهي اين مقاله همچنين در گفتوگويي با «بهاءالدين خرمشاهي» (بسط تجربهي نبوي) ميكوشد تا آن را موجه جلوه دهد؛ «اين كه ميگوييم وحي تابع پيامبر است، يعني اين كه فرايند وحي تابع شخصيت پيامبر بود؛ يعني آن اتفاقاتي كه ميافتد تا كشفي براي پيامبر حاصل شود، خون آن كشف و آن پروسه تابع شخصيت پيامبر و متناسب با ظرفيت اوست... . به همين دليل است كه بعضي از پيامبران به وحيهاي كمدامنهتري دسترسي داشتند. منظور عرفا از كشف تام محمدي نيز همين بود كه شخصيت پيامبر به گونهاي بود كه قدرت كشف تمام واقعيت را داشت».
مبناي سخنان فوق، «مدل كانت» است؛ كانت معتقد بود كه هر شيء دو جنبه دارد: يكي جنبهي ناپديداري و واقعي «بود» (Noumenon يعني شيء آنگونه كه هست)، و ديگري جنبهي پديداري «نمود» (Phenomenon يعني شيء آنگونه كه بر ما ظاهر ميشود)، به اعتقاد وي ما اشيا را به صورتي كه بر ما پديدار ميشوند ميشناسيم، نه چنان كه در نفسالامر هستند، و ذهن حاوي مقولاتي است كه فقط توانايي شناخت جنبهي پديدار شيء را دارد، امّا جنبهي نومني شي غيرقابل شناخت است، بنابراين ذهن فاعليت دارد و تجربهي نابني در كار نيست.
بر اساس اين ديدگاه، وحي تابع پيامبر است و شخصيت او در وحي تأثير دارد و پيامبر هم فاعل است و هم قابل! درواقع مدل كانتي با استدلال ضمني كه ميآيد، تجربههاي وحياني پيامبر را نيز شامل ميشود:
١. در تجارب معمولي، تجربه تابع شخصيت فاعل است (مدل كانتي).
٢. تجارب وحياني مثل تجارب معمولي هستند.
بر فرض قبولي مقدمهي نخست، براي اين كه تجارب پيامبر را تابع شخصيت او بدانيم، ناچار هستيم مقدمهي دوم را نيز بپذيريم، در حالي كه مقدمهي دوم ناتمام است، چون پذيرش تجارب وحياني به معناي پذيرفتن وجود «تجارب غيرعادي» است.
در سخنان فوق نوعي تناقضگويي نيز وجود دارد؛ تناقض ميان پذيرفتن مدل كانتي در تجارب وحياني و سخن گفتن از كشف تام محمدي(ص). «كشف تام»، يعني انكشاف واقع آنگونه كه هست، حال آن كه پذيرفتن مدل كانتي، راه دستيابي به واقع را مسدود ميكند؛ زيرا طبق ديدگاه كانتي همواره عناصري از شخصيت پيامبر در تجارب او حضور دارند و تجربهي محض در كار نيست تا كشف تامي هم صورت پذيرد. بهعلاوه، پذيرفتن مدل كانتي مساوي نفي و انكار عصمت پيامبران است، چون طبق اين مدل هيچگاه پيامبر به وحي، آنگونه كه هست، دسترسي ندارد و وحي تابع شخصيت اوست! بنابراين لازمهي چنين سخني اولاً انسداد باب علم و يقين در وصول به واقع و ثانيا نفي و انكار عصمت پيامبران است.
اشكال ديگري كه در مدل كانتي وجود دارد، اين است كه كانت معتقد است، شناخت با تجربه آغاز ميگردد و هيچ معرفتي بر تجربهي «حسي» مقدم نيست. بنابراين در قلمرو معرفتشناسي كانت تجارب وحياني معنا ندارد، چون اين تجارب به عالمي ديگر (ماوراء طبيعت) تعلق دارند.
ارتباط ديالوگي تجارب پيامبر با شرايط اجتماعي
به اعتقاد نويسندهي مقالهي «بسط تجربهي نبوي» اسلام و موضعگيريها و تجارب پيامبر(ص)، رابطهي ديالوگي با شرايط اجتماعي داشت؛ يعني ورود پيامبر به اجتماع، مانند ورود يك استاد به صحنهي درس است كه اجمالاً ميداند كه چه مطالبي را بايد به شاگردان بگويد (ضرورت)، اما نميداند در سر كلاس چه پيش خواهد آمد (امكان). وي از اين رابطهي ديالوگي اسلام با شرايط تاريخي ـ اجتماعي و به نتيجهي ديگري ميرسد و اين همان چيزي است كه تمام تلاش خود را براي اثبات آن صرف ميكند.
اگر رابطهي اسلام با شرايط تاريخي ديالوگي باشد، اسلام تنها مجموعهاي از اقوال يا يك كتاب نخواهد بود و به گفتهي او: «اسلام يك كتاب يا مجموعهاي از اقوال نيست، بلكه يك حركت تاريخي و تاريخ مجسم يك مأموريت است. بسط تاريخي، يك تجربهي تدريجي الحصول پيامبرانه است».
نقد و بررسي:
معناي رابطهي ديالوگي اين است كه اسلام چيزي به اين شرايط ميداد و چيزي از آنها اخذ ميكرد. نتيجهي چنين ديدگاهي اين خواهد شد كه اسلام داراي محتواي ثابتي نيست و همواره در تغيير و تحول است. (اين همان چيزي است كه ايشان در «قبض و بسط تئوريك شريعت» سعي در اثبات آن دارند و از آن به عنوان «ركن توصيف» ياد ميكنند) و شرايط اجتماعي در تعيين محتواي آن نقش اساسي را دارد، از اين رو هم فهم ما از دين «عصري» است و هم بايد از عصري سازي (Contextualization) دين سخن راند. نتيجهي چنين نگرشي شريعتزدايي و نفي قدسيت از دين و ورود به عرصهي عرفي شدن يا دنيوي شدن است.
(سكولاريزاسيون Secularization)
نقد و بررسي نتايج رابطهي ديالوگي (تئوري عصريت و تحول عمومي معارف و عرفيسازي دين و...) بحث مفصلي است و به مجالي وسيع نياز دارد كه از عهدهي اين مقاله خارج است. در اينجا سعي ميكنيم، بيشتر به خود رابطهي ديالوگي و مغالطهاي كه دربارهي آن واقع شده است، توجه كنيم.
رابطهي ديالوگي را ميتوان در دو نوع «رابطهي ديالوگي حقيقي» و «رابطهي ديالوگي غيرحقيقي» به تصوير كشيد:
١. رابطهي ديالوگي حقيقي رابطهاي است كه از مضمون ثابتي برخوردار نيست، بلكه آن چه در واقع صورت ميگيرد، داد و ستد است. در اين نوع از ديالوگ، شرايط به مضمون جهت خاص ميدهند و آن را به صورت معيني در ميآورند؛ مانند استادي كه با نظريهاي جديد پيرامون رياضيات وارد كلاس ميشود و با دانشجويان به بحث و گفتوگو مينشيند، ولي در طي فرايند ديالوگ، وادار ميشود كه متغيرها يا ثابت هايي را به نظريهاش بيفزايد تا شكل نهايي آن را ترسيم كند.
٢. رابطهي ديالوگي غيرحقيقي به رابطهاي گفته ميشود كه در آن شرايط محتوا را تعيين نميكنند و به آن جهت خاصي نميدهند، بلكه تنها براي آن موارد تفسيري و كاربردي فراهم ميآورند و داراي مضموني ثابت و غيرقابل تغيير است. مانند استادي كه مسألهاي را كه داراي مضموني ثابت است به شاگردان ارايه ميدهد و بدون اين كه تغييري در آن صورت بگيرد، به گفتوگو در مورد آن مسأله ميپردازند.
اكنون اين پرسش مطرح ميشود كه آيا اسلام و تجارب پيامبر(ص) با شرايط تاريخي و اجتماعي رابطهي ديالوگي حقيقي داشت يا ارتباط آنها غيرحقيقي بود؟
اسلام پيامي خاص و از پيش تعيين شده براي جامعه داشت و شرايط اجتماعي نميتوانست محتواي آن پيام را تغيير دهد، بلكه فقط مواردي را به وجود ميآورد كه پيامبر با استفاده از آن پيام اسلام را بهتر تفسير و تبيين ميكرد و حوادث حاشيهاي تأثيري در محتواري پيام اسلام نداشت. بنابراين رابطهي اسلام و تجارب پيامبر با شرايط تاريخي و اجتماعي، رابطهي ديالوگي غيرحقيقي بود. اوصافي نظير رسول، بشير، نذير، شاهد و... كه قرآن براي پيامبر اسلام و تمامي انبيا به كار ميبرد، همگي بر اين نكته دلالت دارند كه پيامبر واسطهي وحي است و هر آنچه كه خداوند متعال به او وحي ميكند، را بدون اندك تصرفي به مردم ابلاغ ميكنند. خلط رابطهي ديالوگي حقيقي با غيرحقيقي موجب شده كه نويسندهي مقالهي بسط تجربهي نبوي، اسلام را نه مجموعهاي از اقوال، بلكه يك حركت تاريخي و تاريخ مجسم يك ماموريت معرفي كند.
پايان ماموريت نبوي
ادعاي ديگري كه در مقالهي «بسط تجربهي نبوي» بر آن پافشاري ميشود، اين است كه «ماموريت نبوي» پايان يافته است، ولي مجال براي تجربهي نبوي همچنان باز است و تجارب نبوي از شخص پيامبر فراتر ميروند و شامل شاعران، هنرمندان، و... نيز ميشود و آنها هم ميتوانند «كار پيامبرانه» انجام دهند. «اينك در غيبت پيامبر(ص) تجربههاي دروني و بروني پيامبرانه بايد بسط يابند و برغنا و فربهي دين بيفزايند». در جهان جديد بايد راه انبيا را ادامه داد، يعني بايد تجربههاي ديني را مجددا زنده كرد.
نقد و بررسي
١. تجارب پيامبر متجانس و همگون نيستند؛ دستهاي وحياني و دستهاي غيروحياني هستند. پايان يافتن ماموريت نبوي نيز به اين معناست كه ديگر هيچ كس تجارب وحياني نخواهد داشت و كسي نميتواند ادعاي برقراري ارتباط وحياني با خدا را داشته باشد و «كاري پيامبرانه» انجام دهد.
٢. تجارب هركس مخصوص خود اوست و به طور دقيق در ديگران يافت نميشود و با پذيرفتن مدل كانتي، بسط و گسترش تجربهي نبوي (وحياني و غيروحياني) به ديگران امكانپذير نخواهد بود؛ زيرا طبق اين مدل جداسازي صورت از ماده آن ممكن نيست و ويژگيهاي شخصيتي پيامبر در متن تجربهي دخيل ميباشد، چون اين جداسازي، به معناي از دست رفتن خود تجربه است و همچنين طبق اين مدل نميتوان ادعا كرد كه تجارب پيامبر و تجارب عرفا و... ماده واحدي دارند، چون پذيرفتن ماده مشترك به معناي پذيرفتن «ذات گروي» است، در حالي كه ديدگاه كانتي «ساختيگرا» است؛ يعني صورت به ماده شكل و محتواي خاص ميدهد.
٣. بسطپذيري تجربهي نبوي با رابطهي ديالوگي هم ناسازگار است، چون تجارب پيامبر در متن ديالوگ، با شرايط اجتماعي عصر خودش به دست ميآمد، ولي تجارب ديگران در تعامل با شرايط اجتماعي عصر خودشان متولد ميشود، به همين دليل بسط همان تجارب نبوي ممكن نخواهد بود، بنابراين نه تنها مأموريت نبوي پايان يافته، بلكه باب تجارب نبوي نيز براي هميشه بسته شده است. همان طور كه روشن شد در مقاله ادعاهاي متفاوت و متناقضي وجود دارد و ادعاي بسطپذيري؛ تجربهي نبوي، ادعاي بدون دليل و نادرستي ميباشد؛ چون ١. لازمهي پايان يافتن مأموريت نبوي، پايان يافتن ارتباط (تجربه) وحياني است؛ ٢. تعارض مدل كانتي با بسطپذيري تجربه نبوي ٣. ناسازگاري با رابطهي ديالوگي.
در پايان به چند نكته كه در ضمن بررسي مقاله بيان شده اشاره ميكنيم؛
١. اين مقاله بر تقريري خام و ناتمام از ديدگاه تجربهي ديني تكيه زده و ادعاهاي بدون دليل در آن فراوان است.
٢. متن مذكور ناسازگارهاي دروني زيادي دارد.
٣. مايههاي تفكر مسيحي در انديشهي نگارنده مقاله و تأثيرپذيري او از مسيحيت در اين مقاله بسيار مشهود است.
٤. اين مقاله تلاشي است ناكام، براي تحليل وحي اسلامي در چارچوب وحي مسيحي و تجربهي ديني.